الملا فتح الله الكاشاني
2
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
جلد هفتم از كتاب منهج الصادقين فى الزام المخالفين بسم اللَّه الرحمن الرحيم * ( فَمَكَثَ ) * پس درنگ كرد هدهد * ( غَيْرَ بَعِيدٍ ) * در حالتى كه زمانى دير و دور نبود يعنى زود باز آمد بجهة خوف او از سليمان و گويند ضمير راجع بسليمان است يعنى سليمان اندك مكث فرمود فى الحال هدهد باز آمد و در اخبار آمده كه چون هدهد از موضع خود پرواز كرد از جانب راست و چپ خود نگريست باغى ديد از آن بلقيس آنجا رفت بهدهدى ديگر رسيد آن هدهد وى را گفت از كجا مىآيى گفت از شام و يمن و با سليمان بن داود بودم گفت سليمان كيست گفت پادشاه جن و انس و وحوش و طيور پس گفت تو از كجايى گفت من از اينولايتم گفت پادشاه اينولايت كيست جوابداد كه زنى است كه او را بلقيس گويند و او را ملكى عظيم و وسيعست و دوازده هزار قايد دارد و هر قايدى با صد هزار سوار پس گفت اگر خواهى بيا و در ملك او نگر گفت ترسم كه سليمان مرا طلبد و نيابد و مرا به سلسلهء عقوبت معذب سازد گفت همانا اگر اينخبر را نزد وى برى او را خوش آيد هدهد با وى برفت و پادشاهى و خدم و حشم بلقيس را به نظر درآورد و بازگشت القصه چون سليمان هدهد را نديد دانست كه او غايبشده عفريت مرغان را كه كركس بود پيش طلبيد و گفت تفحص هدهد كن وى تجسس نمود او را نيافت بعد از آن سيد مرغان كه عقاب بود بطلب او فرستاد وى در هوا پرواز كرده نگاه كرد هدهد را ديد كه از جانب سبا آمد آهنگ او كرد و خواست كه او را بچنگال عقوبت كشد هدهد زنهار خواست عقاب گفت ويحك سليمان سوگند خورده است كه ترا عذاب بليغ كند يا بكشد گفت چيزى ديگر را استثنا نكرده گفت آرى گفته أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ گفت باكى نيست كه من حجتى روشن دارم پس عقاب او را در عقب خود گرفته و خود پيش پيش ميرفت تا نزد سليمان آمد و گفت هدهد را آوردم سليمان باحضار او امر فرمود پس عقاب او را پيش تخت سليمان آورد و در پاى تخت افكند بانواع مذلت و خوارى سليمان او را به خود كشيد و از سر قهر و غضب گفت امروز ترا عذابى كنم كه همهء لشگريان من از آن عبرت گيرند هدهد گفت يا نبى اللَّه ( اذكر وقوفك بين يدى اللَّه ) ياد كن آن روز كه ترا پيش حقتعالى بدارند سليمان چون اين بشنيد لرزه بر او افتاد و رنگش